مدح و مناجات با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
از اشکها، از خندهها، از ما خبر داری هر لحـظه از انـدوه آدمها خـبـر داری از کاسههای خالی، از باران نخـلستان از تشنگی، از قحطی خرما خبر داری شهری گرسنه در کنار کوهی از الماس از دزد مـعـدنهای آفـریـقـا خبر داری شاید نـماز صبـحگـاهی در فـلـسطـینی از رازهـای ســورۀ اسـرا خـبـر داری دیوارهـایش را نوازش میکـند دسـتت از غصههای مسجدالاقصی خبر داری از مرگ گـنـدمزار زیر چکـمۀ دشـمن از جنگ، از سوغات امریکا خبر داری تنهـا نه از ما شـیعـههـا، از آه آن هندو وقـتی تـوسـل کرد بر بـودا خبر داری شـاید تو را نـشـنـاسد اما درد دل کرده شـاید نـمیبـیـنـد تو را، اما خبر داری یکشنبهها ناقـوس با شوق تو میخواند از معـبـدی مـتروکه و تنها خبر داری هر صبح گنجشکان شکایت میکنند از ما از شِکـوۀ گـنجشکها حتی خبر داری تـنهـا دلـیل دلـخـوشـیهای مـنی وقـتی میدانم از حـالم همین حالا خبر داری شمشیر صیقل میدهی در خیمهات یعنی آری خبر داری تو، از فردا خبر داری از شوق تو، شعرم ردیفی تازه میخواهد آن صبح زیبا ذوالفقارت را که برداری |